رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
راستین جانراستین جان، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

رادین ، بزرگ مرد کوچک ما

عکس های آتلیه روز تولد رادین خشگله

پنج شنبه روز تولد خشگل خودم ، وقت آتلیه هم از قبل گرفته بودیم و با کلی کار نکرده با حسین و مامانی راهی شدیم که این روز قشنگ رو مجدد به خوبی ثبت کنیم ، اینم عکساش                                     ...
5 ارديبهشت 1394

تولدت مبارک غنچه بهاری

فردا اولین سالروز تولدت رو جشن میگیریم گل قشنگمون، رادین پسر عزیز ♥ تو به دنیا اومدی و با اومدنت  زندگی شیرین ما رو شیرین تر کردی،  شیرینی زندگی من و حسین برای همیشه برای ما بمون به شیرینی همین روزای قشنگ کنار هم بودن  پسر عزیزم برات همیشه همیشه همیشه از خدا آرامش و سلامت و سعادت طلب میکنم که ارامش و سلامت و سعادت من و حسین در گروه خوبی و خوشبختی توئه عزیزدلم  رادین گل من الان که داره یکسالش میشه هشت دندون سفید مرواریدی داره و حس مادرانه من میگه که همین روزا یکی دوتا دندون دیگه هم به قبلیا اضافه میشه،  اقا گل شیطون ما به محض دیدن گوشی تلفن اونو برمیداره و شروع میکنه به الو گفتن،  اینجوری  ...
26 فروردين 1394

رادین ، نه ماه گذشت !

رادین جان من دو روزه ک وارد ده ماهگی شده ، پسرگلی مامان کلی شیطونه و عاشق بازی با هر وسیله ای غیر از اسباب بازیاش ... الان عزیزم میتونه کامل بشینه ، دستش رو بگیره ب در و دیوار و مبل و میز و مامانو بابا و ... خلاصه هر چی که گرفتنی باشه و راحت بایسته . لحظه شماری میکنم برای دیدن اون وقتی که برای اولین بار خودش به تنهایی بتونه به راحتی بایسته و راه بره ، عزیزکم دوتا دندونای بالاشم زده بیرون و حسابی موقع شیر خوردن گاز میگیره .  نوش جونش باشه سوپ و سرلاک و تخم مرغ و شیر خشک غذای ثابت هر روزشه در کنار ناخونکهایی ک موقع غذا خوردن ما ، به غذا میزنه اما ماشالا اینقدر پرتحرکه و فعالیت داره اصلا تپل مپل نمیشه . برای ماهم مهم نیست تپلی بشه همین ک ب...
29 دی 1393

رادین مریض میشود

روز شنبه سوم آبان با حسین شما رو بردیم تا واکسن شش ماهگیتو بهت بزنیم ؛ طبق معمول همیشه بعد واکسن کمی تب کردی و تا فرداش خوب شدی ؛ روز دوشنبه هم بردیمت دکتر برای چکاپ شش ماهگی اما وقتی از دکتر برگشتیم شما مجدد تب کردی و تبت تا یک هفته ادامه داشت ، تا شب تاسوعا ! نمیدونی که به من و بابایی چی گذشت ، روزای مریضی شما روزای خیلی سخت و بدی برای ما بود ، الهی فدات بشم اینقدر گریه میکردی و بهانه گیر شده بودی که خدا میدونه ، دیگه از اون رادین آروم و ساکت مامان خبری نبود . ازمایش و دکتر و دوا ... ؛ اخر سر هم علت تب مشخص نشد !!! روز عاشورا خاله نرگس یواشکی صدام کرد تو اتاق و مروارید خشگلی ک داشت از لثه ات بیرون میومد رو بهم نشو داد . ما هم حدسمون به گما...
15 آبان 1393

فقط بخاطر تو ...

اقای گل با اجازه شما ؛ فقط بخاطر شما استعفا دادم رفت ، هر چند که موقعیت کاری و درامد خوبی هم داشتم اما گل وجود شما اجازه نداد که ادامه بدم و با آقای پدر تصمیم بر این شد که فعلا تا زمانی که احتیاج دائم به من داری ، همه چی تعطیل بشه و ما دربست در خدمت شما باشیم اینم عکس روز اخری که با حسین اومدین دنبال من ، همه همکارام عاشقت شده بودن پسرطلای مادر               ...
2 آبان 1393

نیم سالگی

دقیقاً شبی تولد نیم سالگیت ، شروع کردی به سینه خیز رفتن عزیزدل مامان ؛ من عاشقتم با تمام وجودم این عکس ها رو هم همون شب گرفتم ازت پسر باهوش خودم که وقتی بهت میگم میخوام ازت عکس بگیرم سریع برمیگردی و بهم میخندی و زل میزنی تو دوربین قربون نگاهت قشنگت عزیزتزینم           ...
27 مهر 1393