رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
راستین جانراستین جان، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

رادین ، بزرگ مرد کوچک ما

رادین و مامانِ کارمند

رادینِ مامان فقط خدا میدونه که تمام مدتی که سرکار هستم تمام قلب و روحم پیش تو هست ، هر روز حداقل ده بار عکسای قشنگتو تو گوشیم میبینم و دلم برات ضعف میره ، فعلا بهترین گزینه برای هممون همین کار کردن من بود! قول میدم بهت  نبودنام پیشتو جبران کنم       از ی چند روز قبل اینکه بیام سرکار شروع کردم بهت غذای کمکی دادم و خداروشکر مشکلی پیش نیومد و استقبال کردی ، پریروز هم که رفته بودیم خونه باباجون ی تیکه گوشت کباب کردیم و دادیم شما خوردی و کیف  کردی قربون شکل قشنگت بشم پنج شنبه ای از سرکار برگشتم خونه ، حسین خسته و کوفته از دست شما آقای گل ،  حسابی خسته اش کرده   بودی ، همون بعدازظهر برای اولین بار...
15 مهر 1393

رادینِ غرغرو

این روزا گل پسرم ماشالا خیلی هوشیار شده ، من و باباش رو حسابی میشناسه برای باباش کلی خنده میکنه . مامانی و بابایی و موری جان رو هم میشناسی و وقتی باهات حرف میزنن بهشون میخندی . کلی من و با خودت سرگرم کردی برای همین زیاد وقت نمیکنم که بیام اینجا و هر روز از کارای جدیدت برات بنویسم. دیگه تقریبا کامل یاد گرفتی که غلت بزنی ، ی چند روزی هم هست زبونتو در میاری بیرون و برای ما زبون درازی میکنی جدیدا غرغرو شدی ، همش میخوای بغل باشی ، مامان میگه بخاطر اینکه داری دندون در میاری برای همین بهانه گیر شدی ، اما کلا با همه سختی هاش این روزای با بودن تو برامون خیلی شیرین و لذت بخشه قندک خودم . ب شدت احساس میکنم که از چایی خوشت میاد فقط کافیه دست یکیمون ی ...
18 شهريور 1393

رادین و اولین مسافرت (2)

اینجا ی منطقه ای بود ب اسم سفیدآب ؛ ب اصطلاح منطقه ییلاقی بود ، خیلی طبیعت بکر و قشنگی داشت رادین و دایی مرتضی که عاشقشه رادین و باباش رادین و دایی و دریا تا رسیدیم لب آب افتاب غروب کرده برای همین دریا زیاد مشخص نیست روز سوم سفر مهمون خاله ارزو بودیم ی جای قشنگ دیگه ما رو بردن که هم جنگل داشت و هم ی رودخونه زیبا چون صبح زود اومدیم آقا گل اینجا هنوز خوابه پسرم از خواب بیداره شده و داره آواز میخونه تو راه برگشتن با خاله نرگس و فاطمه جون اینا همسفر شدیم که نرسیده به رشت ماشینشون خراب شد و چون نمی خواستیم رفیق نیمه راه بشیم با اونا موندیم تا ماشینشونو درست کنند ، برای همین مجبور شدیم بریم تو ...
2 شهريور 1393

رادین و اولین مسافرت

ببخشید که خیلی دیر میام و آپ میکنم مامان جان ؛ ماشالا شما همه وقته منو پر کردی ؛ الانم تو پذیرایی روبروی تلویریون خوابیدی و داری همینجوری ی سره غر میزنی که بیام و بغلت کنم .جونم برات بگه که برای تعطلات عید فطر قصد کردیم بریم شمال هم ی آب و هوایی عوض کنیم هم ی سر به خاله بزنیم ؛ ساعت 3/5 شب عید فطر از خونه اومدیم بیرون به امید اینکه تو ترافیک نمونیم ؛ اما چشمتون روز بد نبینه که سفر 6 ساعته شد 22 ساعت ؛ کلی تو راه بودیم دیگه اخراش هیچ کدوممون هیچ انرژی نداشتیم عوضش اون چند روزی که اونجا بودیم حسابی بهمون خوش گذشت و ترافیک و خستگی راه حسابی از تنمون بیرون اومد . اینجا بعد 6 ساعت تازه رسیدیم کرج ؛ بار خنکی میومد مامانی اصرار داشت ی چیزی سرت ک...
1 شهريور 1393

روزهای خوب با هم بودن

باهات حرف میزنم ، غش میکنی از خنده ! دل منم برات غش میره آخه مادر جانا وقتی تلویزیون روشنه نسبت بهش عکس العمل نشون میدی و روتو برمیگردونی و شروع میکنی به نگاه کردن ؛ موقع شیر خوردن شیطونی میکنی ، ی مک میزنی روت بر میگردونی و اطرافو میبینی و همین طور این ماجرا ادامه داره تا خودت خسته بشی و شروع کنی ی دل سیر شیر خوردن و بعدشم که خوابیدن رد خور نداره. پسر گلم خیلی آرومه خدارو شکر ؛ اصلا اذیتم نمیکنی خشگل مامان ، چند وقت پیش همسایه پایینی حسین رو دیده بهش گفته این بچه شما چرا اصلا صدای گریه اش نمیاد !!!! حسین هم خندیده و چیزی نگفته ، بهش گفتم بهشون میگفتی که گلٍ ما فقط در حال خندیدنه ، مامان میگه نگو این حرفو به کسی ی وقت بچمو چشم می...
27 تير 1393

روزی که پسرم ؛ مرد شد

5 شنبه 5 تیر ماه مامان مهمونی داشت و ما هم اونجا بودیم از قبل با حسین قرار گذاشته بودیم که ببریمت ختنه ات کنیم ؛ ساعت حدودای 5 بود که بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم بیمارستان الغدیر . فیش ها رو پرداخت کردیم و شما رو سپردیم به دکتر ؛از دمه در اتاق عمل فاصله گرفته بودم که اگه گریه کردی صدای گریه ات رو نشنوم ؛ حسابی اعصابم خرد بود و تحمل هیچ صدایی نداشتم ؛  ده دقیقه نگذشت که خانم پرستار رادین جیگرمو اورد به ما تحویل داد بر خلاف اونچه که بهم گفته بودن ، شما زیاد بی قراری نکردی و مثل همیشه اقا بودنتو به ما ثابت کردی ...  یک ساعت نشد که برگشتیم خونه ؛ مهمونا هنوز بودن ، همه دورتو گفته بودنو و قربون صدقت میرفتن ؛ فقط شب موقعی که میخوا...
14 تير 1393